وعده ی ما سر همان تپه ی کوتاه ،

از آنجا که دشت شقایق پیداست.

گرچه فصل شقایق های وحشی نیست ولی ما که راز داغ دلش را خوب می دانیم.

می نشینیم و به جای خالی اش آنقدر خیره می مانیم تا بشکفند.

می شکفند.

آنها راه و رسم معجزه را خوب می دانند.

اصلا یکیشان را با اجازه ی صاحب معجزه ها می چینیم و قاب میگیریم لب طاقچه تا یادمان بماند که عاشقی رسم دارد.

داغ دارد و البته اعجاز.

توی گلدان دم پنجره شمعدانی بکار .

می گویند برکت می آورد.

بو ندارند اما رنگشان به گلابدان و کوسن های مخمل می آید.

اگر می گویی حسن یوسف برایت خوش یمن نیست،

می سپاریمش به آب .

به یاد نیل!

که پیچ و تاب راه عزیز شدنش را به چشم دیده و میداند.

راستی هر چه می کاری عددش فرد باشد .

می دانی چرا!...

حالا شد.

حالا خانه،

خانه است .

خانه ی بی گل فقط چهار دیواری است.

پس وعده ی ما سر همان تپه ی کوتاه .

قصه که از آنجا آغاز شود شگون دارد.

باقیش با من!




تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 18:02 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید